تبليغاتX
شورشی خاکی
 وقتی به مرگ میرسیم میبینیم مرگ نیز اتفاقی ست ساده که زندگی , سرچشمه از اوست
+ نوشته شده توسط تقلید در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 1:48 |
سخت دشوار است ,
 انتظار برای بارانی که خواهد آمد ./
+ نوشته شده توسط تقلید در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 21:6 |
جان او در جان تو گم گشت ودل از دست رفت ***** درد او از حد شد گر میکنی درمان او
+ نوشته شده توسط تقلید در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 21:0 |

 

 

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه ***** که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

+ نوشته شده توسط تقلید در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 23:50 |
بر هر آنچه ترسیدم نزدیک و از هر آنچه آرزو داشتم رانده

+ نوشته شده توسط تقلید در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 0:58 |

ازش پرسیدم پس زندگی چیه؟؟
این که اینهمه می گین پس کو؟؟
گفت : کافیه وقتی بارون می اد دستتو بگیری بیرون که اولین قطره بارون و مال خودت کنی ...ـ
دید اخمام رفت تو هم باز گفت : خوب ,فهمیدم . . . . . . . . وقتی از پشت شیشه بخار گرفته یه روز بارونی نتونستی ببینی فقط بخار شیشه رو پاک کن

+ نوشته شده توسط تقلید در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 16:13 |
هنوز جای بابا بزرگ معلومه.. . هنوز رفتنش و باور نمیکنم،یعنی نمیخوام باور کن مهر هفته تو بهشت زهرا که میرم بازم باورم نمیشه که اون پایینه وای . . ـ هنوز خوابشو ندیدم هنوز نیومده يا،یا از دستم ناراحته یا باهام قهر حق داره شایدهنوز صداش تو گوشمه که می اومد دم در و میگفت : سلام بابا جان خوش اومدی و بغلم میکردو اون بدن لا جون و استخونیشو میگرفتم تو خودم هنوز صدای خاطره هایی که از بچه گی ام برام تعریف میکرد تو گوشمه اون روز گرمو راننده کم لطف ،اون روز که منو رو گردنش سوار کرده بودو . . .ـ همه چیزا یادم میادو عین اینکه همین الان اتفاق افتادهاما بازم نمیاد تو خوابم شبهایی که حس کردم بغلمه، تو عالم بین خواب وبیداری پیششم اما کاش بودبغض گلومو بد خراش میده
+ نوشته شده توسط تقلید در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 20:30 |
لبریزم از کلماتی که نیامده سوار باد میروند. . . ـ
+ نوشته شده توسط تقلید در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 23:59 |
من نه نویسنده ام نه شاعر....
اینها که مینویسم .... خورده حس هایی هستند که می مانند...
نه بیش... بی هیچ ادعایی

+ نوشته شده توسط تقلید در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:15 |

زمونه انگار میخواد هرچه زوووووود. . .

با تمام سرعت پیش بره

تا اون عزیز به سوی فراموشی بره

روز اول . . .

روز تشییع . . . به سرعتی از جلو چشمامون رفت که . . .

بعد. . .

اون پایین

تو اون تاریکی

بابا بزرگمو اونجا گذاشتیمو . . .

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه

کاش بیشتر از یک لحظه ای که دیدمش میدیدمش

کاش پاهم میکشید

کاش ذهنم درک میکرد که این آخرین دیداره

کاش

کاش

کاش

.

.

که الان اینقدر حسرت نمیخوردم

روز سوم. . .

روز هفتم...

وای  وای وای

جای خالیش سر میز

گوشه خالی

اون روز آخرین کسی بودم که از سر خاک پا شدم

رو خاکها نشسته بودم

و چه سرد است خاک

و چه سردتر جدایی

بهت. . .

هنوز نتونستم براش فاتحه بخونم

هنوز نه

اما زمونه داره تند میره

این ادمان که میرن

اما زمان میره پی کارش به پیش

واقعا که چه بی رحم

همه میخواستن کند پیش بره

اما پنداری دنیا سر لج داره

 

 

یه فاتحه. . .

+ نوشته شده توسط تقلید در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 19:32 |


Powered By
BLOGFA.COM